معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

724

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

روز اول پيراهن خون‌آلود نزد پدر من برده بودم و دل فرسوده‌اش را به اين الم من آزرده بودم و يمكن كه به بركت اين خدمت وسيله كفّاره آن حيلت گردد . القصّه - بامدادان كه يوسف زر « 1 » پيراهن آفتاب سر از جيب افق بيرون آورد ، يهودا پيراهن يوسف را گرفته ، پاى از دروازهء مصر بيرون نهاده و عنان توجّه كنعان بدست قايد قضا و قدر داد ، چون از شهر بيرون آمد پيراهن معهود را برابر اشارتى كه از يوسف ورود يافته بود بيفشانده ، حضرت بارى عزّ شانه « باد را » كه منهى عاشقان و مخبر صادقانست فرمان داد . * * * بوى پيراهن يوسف كه كند روشن چشم * كمتر از يك نفس از مصر بكنعان آورد و فى الحال يعقوب آن نسيم استشمام نمود و از آن رايحهء حيات‌بخش خبر نضارت گلزار ديدار يوسف معلوم كرد ، روى مبارك به طرف احفاد و ذرّيات كرده ، گفت : اى عزيزان اگر مرا به غفلت نسبت نكنيد و به خرافت موسوم نگردانيد از اين نسيم صبحگاهى بوى يوسف بمشام جانم مىرسد و از گلستان جمالش رايحهء وصال استشمام مىنمايم . * * * كه برگذشت كه بوى عبير مىآيد ؟ * كه مىرود كه چنين دلپذير مىآيد ؟ نشان يوسف گم‌گشته مىدهد يعقوب * مگر ز مصر به كنعان بشير مىآيد و حقّ تعالى از اين واقعه در قرآن مجيد خبر باز مىدهد . « وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ » و آن هنگام كه كاروان جدا شد از مصر « قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ

--> ( 1 ) - ح : كه يوسف از پيراهن آفتاب .